.   http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/montazer124/etoiles.gifکانال تلگــرامhttp://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/montazer124/etoiles.gif                                   http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/montazer124/etoiles.gifفهرست مطالبhttp://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/montazer124/etoiles.gif                              http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/montazer124/etoiles.gifصفحه اصلیhttp://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/montazer124/etoiles.gif                                                                                                    .
 چرخه زندگی >

 پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت
با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده
بودو گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع
میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می
ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی
لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن
همه ریخت و پاش کلافه شدند.
 پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی
ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس
زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به
تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت
میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف راشکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او
غذا میدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم
چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر
و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا
ریختن غذا به او میدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها
بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین
ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت
جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم
.” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را
تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست
پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.
منبع:



منبع:
http://ashtibariazi.blogfa.com


پایگاه عکسهای متحرک - gif20.rozblog.com

تعداد - گروه گیف دونی ــ چهارشنبه 16 فروردین 1391 و ساعت 01:39 ق.ظ
 نوشته های پیشین
+ درس پژوهی پایه اول ابتدایی درس علوم
+ دانلود طرح درس برای مدنی چهارم
+ درس پژوهی ریاضی پایه اول
+ طرح درس استاندارد برای تدریس فلزات
+ طرح درس آموزش محیط دایره پایه پنجم
+ دانلود طرح درس آموزش نشانه چ فارسی اول دبستان
+ طرح درس استاندارد در مورد چرخه آب مربوط به علوم اول دبستان
+ طرح درس قابل ویرایش ریاضی چهارم با موضوع مستطیل
+ روش آسان ساخت نوشته متحرک
+ کلمات کلیدی منتخب برای سایت و وبلاگ
+ گروه تلگرام معاونان و معاونین اجرایی
+ طرح درس روزانه قابل ویرایش بخوانیم اول
+ دانلود انیمیشن و محتوای ریاضی در مورد زاویه
+ کیف مجازی یا کیف اینترنتی
+ انیمیشن ریاضی جهت تدریس درس زاویه

صفحات :
 بهترین های دانلود

ورود به صفحه اصلی